گاهی مسیر جاده به بن بست میرود
گاهی تمام حادثه از دست میرود
گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود، مست میرود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، میرود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خِلاف آنچه که گفته است میرود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست، میرود
اینجا یکی برای خودش حکم میکند
آن دیگری همیشه به پیوست میرود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آن چه که
برچسب:
نویسنده: نیکان زمانی


شب ، در گریز اسب سیاه یك صف درخت باقی می ماند در چهار كهكشان نعل یك صف درخت بی شیهه می گذشت رگ بریده ، دهان باز كرده و ریخت افق دراز دراز دراز لخته لخته ، دراز مذاب زنی در اصطكاك تاریكی به شكل تازه ای از شب رسید ستاره ای رسیده ، در ته خود چكه كرد صدایی ، از سرعت پرسید كجا ؟ كجا ؟اما جواب ، گذشتن بود و در گریز اسب سیاه سرعت پیاده می رفت سرعت ، صف درخت بود كه می ماند
برچسب:
نویسنده: نیکان زمانی


زنان قـــــــــویدردهای خود را مانند کفشهای پاشنه بلند میپوشند !مهــم نیست چقـــــدر اذیت می شوندشما فقــــــط زیبایی آنهـا را میتوانید بینیــد...
برچسب:
نویسنده: نیکان زمانی